افی بریست

 

افی بریست که در ردیف مادام بوآری، نانا و آناکارنینا از آن نام برده می‌شود، رمانی است مشهور از نویسنده‌ی آلمانی قرن نوزده، تئودور فونتانه.

شخصیت اصلی داستان که نام او بر کتاب گذاشته شده، دختر هفده‌ساله‌ای زیبا، شاد و به لحاظ روحی و فکری بی‌ثبات، از خاندانی سرشناس و اشرافی است که در شروع داستان با مردی عصاقورت‌داده و به‌مراتب بزرگ‌تر از خود به اسم بارون فن اینشتتن که زمانی خواستگار مادر او بوده ازدواج می‌کند. افی به‌اتفاق اینشتتن که بخشدار شهر کوچک و کسالت‌بار کسین است به محل خدمت او می‌رود و در خانه‌ی او ساکن می‌شود. خانه‌ی اینشتتن منزلی دوطبقه و استیجاری است که طبقه دوم آن خالی و بلامصرف است. افی در همان اولین روزهای اقامت در منزل جدید شب‌هنگام و در حالی اینشتتن در منزل نیست صدایی از طبقه‌ی بالا می‌شنود و متعاقب آن به نظرش شبهی می‌بیند که موجب وحشت او می‌شود. افی پس از بازگشت اینشتتن موضوع را با  او در میان می‌گذارد. پاسخ اینشتتن در کمال تعجب دوپهلوست. انگار او بی میل نیست که افی فکر کند در خانه‌ی آن‌ها روحی سرگردان پرسه می‌زند.

افی در بدو ورود باگیزهوبلر داروخانه‌دار آشنا می‌شود که آدمی مبادی‌آداب و شاعر مسلک و با اندامی ناموزون است. گیزهوبلر بلافاصله به افی ارادتی دوستانه و محترمانه پیدا می‌کند.

اگر بناست افی بریست در ردیف آن سه داستان دیگر قرار بگیرد باید منتظر مرد دیگری هم بود. فونتانه بدش نمی‌آید خواننده آن مرد را با پسرعموی افی اشتباه بگیرد. اما مرد موردنظر او نیست. بلکه سرگرد فن کرامپاس است که پس از سپری شدن حدود یک‌سوم از داستان، از او اسم برده می‌شود. برای آن‌که بدانیم کرامپاس بناست در زندگی افی نقشی مهم ایفا کند، نویسنده به نحوی حساب‌شده نام او را از خلال نامه‌ی افی به مادرش و به این شکل به میان می‌آورد:«... وقتی اوایل آوریل شنیدیم سرگرد فن کرامپاس ـ این نام فرد جدید [جایگزین فرمانده قبلی ارتش ذخیره] است ـ اینجاست، یکدیگر را در آغوش گرفتیم، گویی در این کسین عزیز* دیگر هیچ اتفاق بدی برای ما نمی‌افتد.»152

سرگرد فن کرامپاس که از دوستان قدیم دوران خدمت نظام اینشتتن است، متأهل است و دو فرزند دارد. او مردی لاقید و دون ژوان مسلک است که زندگی خانوادگی افتضاحی دارد. کرامپاس بلافاصله پس از آشنا شدن با افی تلاشش را برای جلب‌توجه و دلبری از او شروع می‌کند.

در میانه‌های داستان، در گفتگویی که بین کرامپاس و افی درمی‌گیرد، افی از وجود روحی سرگردان در خانه‌اش و عکس‌العمل اینشتتن در قبال این موضوع می‌گوید. کرامپاس با توجه به شناختی که از پیش از اینشتتن دارد، گرچه بااحساس شرم و اکراه از این‌که پشت سر دوستش صحبت می کند، می‌گوید اینشتتن دو دلیل دارد که وجود روح را در خانه‌اش تکذیب نکند؛ نخست آن‌که خانه‌ی آن‌ها بدون روح خانه‌ای معمولی می‌شود که درخور شأن و مرتبه‌ی او نیست و دوم؛ او باور دارد که این مسئله در آموزش(وبه‌عبارت‌دیگر بازدارندگی) افی نقشی مثبت خواهد داشت. این گفتگو نظر افی را نسبت به شوهرش منفی‌تر ازآنچه بود می‌کند و به نحوی نامحسوس تبدیل به نقطه‌ی عطفی در روابط  او و کرامپاس می‌شود. پس‌ازآن تنها یک اتفاق لازم است تا افی که زندگی قراردادی و بدون عشق را با اینشتتن می‌گذراند به کرامپاس دل‌بسته شود و این اتفاق در فصل 19 و درصحنه‌ای می‌افتد که شب‌هنگام کرامپاس در اثر یک تصادف در کنار افی در سورتمه عازم خانه‌ی اوست.

فونتانه پس از صحنه‌ی سورتمه، ماجرای افی و کرامپاس را پی نمی‌گیرد. افی چندی پس‌ازآن بچه‌دار می‌شود و کمی بعد اینشتتن ترفیع مقام پیدا می‌کند و به‌عنوان مشاور وزیر به برلین فراخوانده می‌شود. افی به دلایلی نه‌چندان آشکار از این اتفاق  بسیار خرسند می‌شود و هنگامی‌که برای پیدا کردن خانه به برلین می‌رود خود را به بیماری می‌زند تا دیگر مجبور نباشد ولو برای چند روز اثاث‌کشی به کسین برگردد.

در برلین زمان داستان حدود پنج سال به جلو می‌رود. در این مدت هیچ اتفاق ناخوشایندی در زندگی زن و شوهر رخ نداده و آن‌ها بیش از همیشه در کنار هم احساس خوشبختی می‌کنند.

پیداست که افی بریست با شباهتی که گفته شد با آن سه داستان دیگر دارد، نمی‌تواند به این شکل خاتمه پیدا کند و چنین نیز نمی‌شود. هنگامی‌که افی برای سفری درمانی خانه را ترک کرده است اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود اینشتتن به‌طور تصادفی یک دسته نامه پیدا کند که کرامپاس در دوره‌ی اقامت افی در کسین آن‌ها را خطاب به او نوشته است. محتوای نامه‌ها را می‌شود حدس زد. اینشتتن صبر نمی‌کند تا افی به خانه بازگردد. او تصمیمی خطرناک می‌گیرد و(در بحثی جالب) آن را با دوست محرمش در میان می‌گذارد.اینشتتن به‌رغم مخالفت آن دوست، تصمیم خود را عملی می‌کند و به این ترتیب سرنوشتی تراژیک را برای خود، افی و کرامپاس رقم می زند.

افی بریست نخستین رمان ترجمه شده به فارسی از فونتانه است. کتاب را کامران جمالی  ترجمه کرده و انتشارات نیلوفر به چاپ رسانده است.

                                                       اسفند1395

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تنها جایی که افی چیزی چنین مثبت درباره‌ی کسین می‌گوید همین‌جاست.

  
نویسنده : fnouri ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧

جان راسکین

  
نویسنده : fnouri ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٩

نه فرشته نه قدیس

«صبر کردم.

دیشب شوهرم را کشتم. با مته ی دندان پزشکی کاسه ی سرش را سوراخ کردم. صبر کردم ببینم از جمجه اش کبوتر می پرد بیرون یانه، اما به جای کبوتر یک کلاغ سیاه بزرگ بیرون پرید.»

این شروع تکان دهنده و مؤثر رمان نه فرشته نه قدیس اثر ایوان کلیما است.

 مکان داستان شهر پراگ و زمان رخدادهای اصلی  آن، سال های پس از فروپاشی شوروی و برچیده شدن حکومت کمونیستی چک اسلواکی(ده ی نود قرن بیستم) است.

داستان از سه روایت متداخل از زبان سه راوی شخصیت تشکیل شده است. تنوع تیپ، سن و سال و موقعیت اجتماعی راوی ها و همپوشانی روایت های آنها با یکدیگر به داستان حجم داده و این امکان را برای خواننده فراهم کرده تا به آدم ها و اتفاقات از زوایای مختلف بنگرد.

جمله ی آغاز داستان، یکی از کابوس های شخصیت اصلی آن، کریستینا است. کریستینا زنی میانسال و مبتلا به افسردگی است. او که در همزمانی نمادین، در روز فوت جوزف استالین به دنیا آمده، دندان پزشک است و چند سالی است که از همسرش جدا شده است. همسر سابق کریستینا معلم دبیرستان بوده و در زمان روایت مبتلا به سرطان است. افسردگی کریستینا ریشه های عمیقی خانوادگی و تاریخی دارد. مادر بزرگ و بسیاری از بستگان مادری او به جرم یهودی بودن در دوره ی اشغال چک اسلواکی توسط نازی ها کشته شده اند. او معتقد است بعد از دوش های گاز اردوگاههای مرگ نازی ها، جهان دیگر نمی توانست و نمی تواند به شکل سابق باشد.

کریستینا دختر پانزده ساله ای دارد به اسم یانا که یکی دیگر از راوی هاست. یانا که شاگرد دبیرستان است با پانک ها معاشرت دارد  و به تدریج به انواع مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده است. یانا دروغگویی حرفه ای است و اعتیادش را از مادرش پنهان کرده است.

داستان چنان که گفته شد سه راوی دارد. راوی سوم، مرد جوانی از شاگردان سابق همسر سابق کریستینا ست به اسم یان. یان ( که مذکر یاناست) در همزمانی نمادینی دیگر متولد بهار پراگ(1968) و در آستانه ی سی سالگی است. یان زمانی که در بیمارستان به ملاقات همسر سابق کریستینا می رود کریستینا را می بیند و به او دل می بازد. یان به دلیل اختلاف سن زیاد می تواند فرزند کریستینا باشد، با این وجود کریستینا برای گریز از تنهایی و ترمیم اعتماد به نفس آسیب دیده از طلاقش، گرچه با تردید و احتیاط عشق او را می پذیرد. یان عضو کمیسیون مسئول رسیدگی به  جنایات دوره ی حکومت کمونیست هاست. او برای جدی گرفتن شغل خود انگیزه ای قوی دارد چرا که پدرش از ناراضیان و زندانیان سیاسی دوره ی کمونیستی بوده. پدر کریستینا به عکس، از کمونیست های وفادار و از مقامات حکومت سابق بوده است.

نه فرشته نه قدیس داستانی تلخ، سرد و خاکستری است که درونمایه ی اصلی آن تنهایی آدم هاست. همه ی اشخاص داستان، چه آنها که مثل مادر کریستینا و همسر او تنها زندگی می کنند و چه آنهایی که مثل کریستینا و دخترش، و یان و مادرش در یک سقف با دیگری شریک اند، عملاً و در اصل تنها هستند. آنها چنان که کشیش دوست داشتنی تحت معالجه ی کریستینا می گوید، فاقد اراده یا هنر کنار آمدن با اوضاع و احوال و دچار فقدان ایمان، امید و از همه مهمتر دچار کمبود عشق اند.

بسیاری از حوادث داستان برگرفته از زندگی پر فراز و نشیب خود کلیماست. او در کودکی چند سالی را در اردوگاه نازی ها به سر برده، در جوانی طرفدار حکومت کمونیستی بوده، سپس به صفوف مخالفین پیوسته، به زندان افتاده و انتشار آثارش در کشورش ممنوع بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نه فرشته نه قدیس، ایوان کلیما، ترجمه ی فروغ پوریاوری، نشر آگه.

پی نوشت: این رمان با همین نام با ترجمه ی حشمت کامرانی نیز به چاپ رسیده است.

  
نویسنده : fnouri ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥

قهرمان عصر ما

شانزدهمین رمان ماریو بارگاس یوسا، قهرمان عصر ما، داستانی معمایی ـ پلیسی و مثل دیگر کارهای او پر جنب‌وجوش و پرماجراست.

داستان دو روایت مجزا دارد که یک‌درمیان در فصل‌های فرد و زوج آمده‌اند و در پایان فصل 16 با یکدیگر تلاقی می‌کنند. روایت اول در شهر کوچک پیورا در پرو و روایت دوم در پایتخت آن کشور می‌گذرد. یوسا بخش‌های زیادی از داستان را به‌صورت فلاش‌بک و به‌این‌ترتیب روایت می‌کند که ماجرای اول را تا آستانه‌ی ماجرای دوم پیش می‌برد، اما بعد به‌جای پرداختن به ماجرای دوم، به سراغ ماجرای سوم می‌رود و در خلال روایت این ماجرای جدید، با پرش‌هایی به قبل، ماجرای دوم را روایت می‌کند.

هر دو روایت شروعی کلاسیک دارند. فیلیسیتو یانکه شخصیت اصلی روایت اول که صاحب یک بنگاه ترابری است مثل هر صبح دیگر پس از ورزش، گرفتن دوش و خوردن صبحانه خانه را به مقصد محل کارش ترک می‌کند. همه‌چیز مثل همیشه است به‌جز یک‌چیز؛ کسی نامه‌ای را به در چسبانده؛ نامه‌ای که حاوی باج‌خواهی توأم با تهدید فیلیسیتو است و پای آن به‌جای امضا طرح کج‌وکوله‌ای به شکل عنکبوت گذاشته‌شده است. فلیسیتو تنها فرزند مردی فقیر و زحمتکش است که پیش از مرگ از پسرش قول گرفته که به هیچ ترتیب زیر بار زور نرود. فیلیسیتو که قصد ندارد خلاف وصیت پدر خود عمل کند به‌رغم آن‌که در نامه از او خواسته‌شده موضوع را باکسی در میان نگذارد مصمم به دفتر پلیس می‌رود و موضوع را با افسر مربوطه در میان می‌گذارد.

فیلیسیتو همسری دارد که سال‌ها پیش در ماجرایی که یادآور داستان پانسیون جیمز جویس است، مجبور به ازدواج با او شده است. او از همسرش دو پسر جوان دارد که اولین آن‌ها که سبب‌ساز ازدواج فلیسیتو با مادرش بوده، کمترین شباهتی به وی ندارد. فیلیسیتو به‌منظور پیچیده‌تر شدن طرح داستان، زندگی عشقی مخفی هم دارد که راز آن در ماجرای باج‌خواهی از پرده بیرون می‌افتد.

در روایت دوم دون اسماعیل کاره را، مالک ثروتمند یک شرکت بیمه، پیرانه‌سر تصمیم می‌گیرد تا با خدمتکارش ازدواج کند. اسماعیل دو پسر رذل و بدنام دارد که برای مردن او و تصاحب میراث کلانش روزشماری می‌کنند. اسماعیل برای ثبت ازدواج خود به دو شاهد فداکار و قابل‌اعتماد نیاز دارد، چراکه می‌داند پسرانش آن‌ها را آسوده نخواهند گذاشت. او برای این کار دو تن را در نظر گرفته است؛ راننده‌ی مورد اعتمادش و دوست و کارمند عالی‌رتبه‌ی شرکتش ریگوبرتو که شخصیت اصلی روایت دوم است. ریگوبرتو مردی ظریف اندیش و هنرشناس است که بار روشنفکری داستان بر دوش اوست. او دو بار ازدواج‌کرده و از همسر نخست مرحومش پسر نوجوانی بسیار باهوش، خوش سروشکل و حساسی دارد به اسم فونچیتو.

 ریگوبرتو در شروع داستان و پیش از درگیر شدن در ماجرای اسماعیل در آستانه‌ی بازنشستگی است و برای شروع بازنشستگی سفری رؤیایی به اروپا را تدارک دیده است. مشکلات ریگوبرتو در طول داستان اما منحصر به مواردی مثل ممنوعیت خروج از کشور نیست که پسرهای اسماعیل در پی ازدواج پدرشان برای او ایجاد می‌کنند و سفر رؤیایی او را به تعویق می‌اندازد. او مشکل بسیار بزرگ‌تر و دردناک‌تری دارد که فونچتو موجب آن است؛ مشکلی که نه روانشناس و نه کشیش مورد اعتماد ریگوبرتو هیچ‌کدام قادر به حل آن نیستند.

قهرمان عصر ما که می‌توانست هم‌اسم اثر مشهور تورگنیف، پدران و پسران باشد، داستانی خوش‌عاقبت است که تمامی گره‌های آن پس از پیوستن دو روایت به یکدیگر به نفع شخصیت‌های اصلی آن گشوده می‌شود. این رمان ساده و خوش‌خوان در قیاس با آثار دوره‌ی اوج یوسا چیز زیادی برای گفتن ندارد و بعید است کسانی که با اثر قبلی او، رؤیای سلت، به بازگشتش به‌روزهای اوج امید بستند را راضی کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قهرمان عصر ما، ماریو بارگاس یوسا، ترجمهی خجسته کیهان، کتاب پارسه.

  
نویسنده : fnouri ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٥

شام آخر

اخیراً در حاشیه‌ی یک سفر کاری جمعی به اروپا، دو شب در میلان اقامت داشتم. از پیش با خودم قرار گذاشته بودم که در آن شهر حداقل دو چیز را حتماً ببینم؛ دومو، کلیسای جامع عظیم و تاریخی آن شهر و از آن مهم‌تر، شام آخر داوینچی.

 کلیسای جامع را به‌اتفاق همکارانم حوالی ساعت چهارتا پنج عصر روز ورود به آن شهر دیدیم. روز بعد از همراهانم که برای خرید به‌جایی در خارج از شهر می‌رفتند عذرخواهی کردم تا به دیدن شام آخر بروم. پیش از آن‌که از هم جدا شویم از یکی از کارکنان هتل نشانی کلیسای سانتا ماریا گراتسیا، که شام آخر دریکی از ساختمان‌های جنبی آن قرار دارد سؤال پرسیدم. پس‌ازآن که چگونگی دسترسی با مترو به آنجا را نشانم داد پرسید آیا بلیطم را رزرو کرده ام؟ پاسخ دادم خیر. گفت متأسفانه باید بلیط را از پیش رزرو کرد و گاه باید این کار را حداقل از یک ماه قبل انجام داد.

به رغم گفته ی کارمند هتل، به مقصد کلیسا که چهار ایستگاه با هتل مان فاصله داشت به راه افتادم. در راه احتمالات مختلف را مرور می‌کردم و به خودم امید می‌دادم که در این فصل سرد (اواخر پاییز و در آستانه‌ی کریسمس) آن‌قدر توریست در میلان نیست که نشود شام آخر را دید.

حوالی ساعت نه به کلیسا رسیدم. ابتدا گشتی در سالن اصلی آن زدم و بیرون که آمدم سراغ شام آخر را گرفتم. به ساختمانی در مجاورت سالن اصلی راهنماییم کردند. وارد ساختمان که شدم  صفی کوتاه از چشم‌بادامی‌های را دیدم که پس از کنترل بلیط هایشان توسط یک خانم نگهبان از دری عبور می‌کردند. ساعت حدود نه و ربع بود و من آخرین نفر بودم. نوبت من که شد به نگهبان گفتم می‌خواهم شام آخر را ببینم. گفت باید به ساختمان مجاور بروم و بلیط تهیه کنم. به ساختمان دیگر که می‌رفتم فکر کردم لابد هان طور که کارمند هتل گفت بلیط را تنها به افرادی می‌دهند که از پیش از طریق اینترنت ثبت‌نام کرده باشند. داخل ساختمان جدید که شدم دیدم دو نفر که یکی از آن‌ها برگه‌ای در دست داشت با نشان دادن برگه بلیط‌های خود را گرفتند. فکر کردم برگه لابد چاپ رزرو اینترنتی بوده و راه دیگری برای تهیه‌ی بلیط وجود ندارد. نوبت من که شد خیلی از خود مطمئن به خانم متصدی گفتم یک بلیط می‌خواهم. و در کمال تعجب شنیدم که گفت بلیط برای ساعت نه و چهل‌وپنج دقیقه موجود است. باورم نمی‌شد. پرسیدم نیم ساعت دیگر؟ پاسخ مثبت داد و گفت قیمت آن 10 یوروست. از شادی در پوستم نمی‌گنجیدم. بلیط را گرفتم و به گشت‌وگذار در اطراف کلیسا رفتم تا زمان بازدید برسد.

دیدن شام آخر تشریفات خاصی دارد. بازید به‌صورت جمعی، در جمع‌های کوچک حدوداً بیست‌نفری و در نوبت‌های پانزده‌دقیقه‌ای انجام می‌شود. یکی، دو دقیقه مانده به زمان مقرر، بلیط‌ها را کنترل می‌کنند و دری را که مراجعین ازآنجا واردشده‌اند پشت سرشان می‌بندند. پس از بسته شدن این در، در دومی به‌پیش فضایی دیگر باز می‌شود. وقتی تمام افراد به این پیش فضا وارد شدند، در دوم نیز بسته می‌شود و سپس در ورودی به سالنی مستطیل شکل باز می‌شود که شام آخر بر روی یکی از دیوارهای عرضی آن در ارتفاعی در حدود دو متر از کف نقاشی شده است.

بر روی دیوارهای طولی سالن و سقف آن نقاشی‌هایی وجود داشته که به مرور زمان و بیشتر در اثر اصابت بمبی که در جنگ دوم جهانی بخش های عمده ای از بنا را تخریب کرده ار بین رفته اند. اما بر روی دیوار عرضی مقابل شاهکار داوینچی، اثری وجود دارد که زیر سایه ی اهمیت شام آخر، کمتر از آن اسم برده می شود؛ اثری با موضوع مصلوب نمودن عیسی مسیح، اثر جیوانی دوناتو مونتورفانو.

شام آخر داستانی دارد به قول قدما پر آب چشم. آن چه امروز از این اثر دیده می شود حاصل مرمت های متعددی است که در گذر زمان بر روی کار اصلی صورت گرفته است.

مهمترین علت آسیب دیدن اثر، روش تجربه نشده ای بوده که داوینچی برای کار خود برگزید.  نقاشی روی دیوار(فرسک) را به طور معمول بر روی ملات مرطوب کار می کردند. نقاش در هر نوبت کار روزانه به اندازه ای که فرصت می کرده کار را رنگ آمیزی کند، روی زیر کار خشک شده را با ملات تازه می پوشاند. حلال رنگ های مورد استفاده آب بوده و این امر باعث می شده تا رنگ در ملات مرطوب نفوذ کند و جسمی سخت و رنگی حاصل شود. داوینچی اما طریق دیگری را برای کار خود برگزید. او که نمی خواست خود را مقید به کار سریع در اندازه های مشخص روزانه کند از رنگ تمپرای روغنی که ترکیب آن هنوز ناشناخته است بر روی ملات خشک استفاده کرد. حاصل کار فاجعه ای تمام عیار از کار درآمد و اثر در زمان حیات داوینچی چنان رو به خرابی گذاشت که یک نسل بعد چیزی از آن قابل تشخیص نبود. شام آخر را در قرن 18 از نو نقاشی کردند. کار اخیر در جریان اشغال ایتالیا توسط ناپلئون آسیب هایی دید، به علاوه مسئولین کلیسا برای برقراری ارتباط بین این سالن و فضای جنیب آن، دری در میان دیوار گشودند که بخشی از قسمت پائینی و مرکزی اثر را در محلی که پای مسیح و حواریون مجاور او قرار داشت از بین برد.

سالن محل شام آخر، سالن غذاخوری کلیسا بوده است. این که موضوع اثر را سفارش دهندگان انتخاب کرده اند یا داوینچی خود آن را برگزیده دانسته نیست. هرچه هست شام آخر موضوع جالبی برای سالن غذاخوری یک کلیساست.

پرسپکتیو شام آخر در عرض چنان است که گویی فضای دیوارنگاره امتداد فضای سالن است اما در ارتفاع، نقطه ی گریز اثر در جایی به مراتب بالاتر از دید تماشاچی قرار دارد. ترکیب بندی شام آخر که تفسیرهای فراوانی را برانگیخته، از نوع ترکیب بندی متقارن است. مسیح در مرکز تصویر و در محل نقطه ی گریز قرار گرفته و دوازده حواری او در چهار دسته ی سه تایی در دو سوی او قرار دارند. داوینچی در کار خود روایت انجیل لوقا را اساس قرار داده و دو لحظه ی متوالی را در یک صحنه با یکدیگر ترکیب نموده است. بر اساس روایت مزبور، مسیح ابتدا اعلام می کند که یکی از جمع حاضرین،(با لو دادن او به رومیان) به او خیانت خواهد کرد. حواریون آشفته و غمگین به تکاپو می افتند و از خود، دیگران و مسیح می پرسند خائن کیست؟ و مسیح پاسخ می دهد آن کس که با من دست در سفره دارد. فرد مورد نظر چنان که می دانیم یهوداست؛ نفر سوم از افراد سمت راست مسیح که تن پوشی آبی به تن دارد. او دستش را برای برداشتن نان دراز کرده و رویش را از تماشاچی برگردانده است. حالت او آشکارا با حالت دیگر حواریون تفاوت دارد و چهره اش تنها چهره ی تاریک صحنه است.

شام آخر سرآغاز شیوه ای نوین در نقاشی و نخستین اثر دوره ی موسوم به رنسان متعالی است. داوینچی در این اثر شکوهمند که به رغم آسیب های فراوانی که دیده هنوز قادر است بیننده را مبهوت کمال بی نظیر خود کند، موفق شده است انسجام تصنعی و کسالت آور آثار رنسانس اولیه را به حفظ اصول کلی آن به چیزی عالی و رویاگونه تبدیل کند.

  
نویسنده : fnouri ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸

← صفحه بعد